رمان طلاهای این شهر ارزانند

۱۹ فروردین ۱۳۹۵ 17192 بازدید بدون نظر

رمان طلاهای این شهر ارزانند

talahayeinshahr

نام: طلاهای این شهر ارزانند
نویسنده:شازده کوچول
ژانر:عاشقانه
خلاصه: همه ی شهر را آب برده است و تو ماندی… و شاید جنازه ای از من… گویی شهر هم چونان من دلبند توست…
آری ای سوار بر اسب آرزوها اینبار را میخواهم از تک به تک عاشقانه های نداشته مان گویم…
گوشت را به من میدهی؟؟؟؟ دلم کمی راز دل گفتن میخواهد و بس… برای تو…
تویی که تمام طلاهای شهر را آّب میکنی و پشیزی هم ارزش نمیگذاری…
تویی که من هم برایت مفتم…
ای سوار بر اسب این روزهای من اندکی خوب بودن مبخواهم و بس…
اندکی ملاحظه… شاید چیزی شبیه لبخند… هر چند برای تو کم… و تو بمان تا ته قصه…
اینبار من میروم و حس های لیلی وارم… تو که باشی داستان پابرجاست…
من که نباشم داستان یک حاشیه کم دارد و بس… پس اینبار را به حرمت کم ارزشی طلاهای شهرت بمان… و دل من شکستن هایش را شکسته تو بمان و خاکشیرش نکن…


نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

تایید امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --